زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی
هنرمند ارزنده ای از میان ما رفت .روحش شاد
و این شعر تقدیم به محمد نوری
*دوستت می داریم.
خوب بودی و بمان،
باز هم باز بخوان.
باز هم تا ببرد ذهن مرا،
به زمانی که سراسر سبز،
و جهان تا به افق روشن بود: آسمان می خندید.
. . . .
آن زمان می خواندی ،
و صدای تو درون دل و جانم می رفت .
و کنون باز که تو می خوانی ،
آسمان می خندد
و جهان تا به افق پر نور است.
دل و دستم به صدای تو ولی می لرزد.
باز هم باز بخوان، « جان مریم » را خوان.
« ای وطن » باز بخوان.
نغمه هایت که هم زیبایند : همه را باز بخوان .
بر سه نسلی که همه خاطره شان مملو آوای قشنگ « نوری » ست.
دوستت می داریم.
نوری و صوتی و پر خاطره ای .
باز هم باز بخوان *
هرگز نمی توان شعر جان مریم او را از یاد برد
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی