زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی
امروز دلم گرفته است ؛دلم برای عبدالرضا تاجیک که هتک حرمت شده است برای نرگس محمدی که در شرایط جسمی روحی بدی است ، برای عیسی سحر خیز عزیز که نمادی از اسوه و مقاومت است برای عماالدین باقی که خود مدافع حقوق زندانیان است اما به زندان و محرومیت از کار محکوم

شد برای هدی صابر که ربوده شده است برای زینب جلالی ….
بغضی در گلویم است که حس می کنم هر لحظه شاید خفه ام کند . نمی دانم آیا در دل کوچک من جایی برای دلگیری از تحریم ها ، تهدید ها ، اعلام احتمال جنگ و … است ؟
آقای موسوی تهدید به افشا گری کرد !!! اما موسوی عزیز چرا ؟!!! سوال برای چه ؟ حرکت و جنبشی که در این مملکت شروع شد به دلخوشی حمایت های شما بود .چه جوانانی که در این راه شهید شدند چه کسانی که مجروح و خیلی ها از کشور متواری شدند مگر شما اظهار نکردید به این دلیل نامزد شده اید که کارد به استخوان رسیده از نظر وظیفه شما ۱ سال پیش به این نتیجه رسیده اید که کشور در شرایط بحرانیست و در خطر ؛ بعد از بیست سال باز لب فرو بسته اید و می گویید شاید بگویم .
امروز دلم گرفته است برای ایرانم که در شرایط بحرانیست برای پدرم برای خانواده ام برای مردم سرزمینم که به خاطر بی کفایتی افراد نالایقی که در راس نظام هستند و زندگی را برای مردم سخت کرده اند برای سنگسار برای اعدام برای نقض حقوق زنان برای فقر برای فحشا برای بیکاری برای ….
امیدوارم کلمات توانسته باشند سنگینی این بغض هارا به دوش کشیده باشند .
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی