زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی
شرمتان باد ای خداوندان قدرت بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم،سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هایتان یک [...]
از آخرین نوشته ای که در وبلاگم نوشتم یک یا دو ماهی می گذرد ، شرایط مهیا نبود و نیست اما ننوشتن تا به کی ?!!! سکوت خود خوری آدم را دیوانه می کند .
شرح حال الان من عجیب است در حالی دارم این نوشته رامی نویسم که لپتاپم ال سی دی ندارد و [...]
امروز دلم گرفته است ؛دلم برای عبدالرضا تاجیک که هتک حرمت شده است برای نرگس محمدی که در شرایط جسمی روحی بدی است ، برای عیسی سحر خیز عزیز که نمادی از اسوه و مقاومت است برای عماالدین باقی که خود مدافع حقوق زندانیان است اما به زندان و محرومیت از کار محکوم
شد برای هدی صابر [...]
شهرام امیری : یک هفته ای هست به ایران باز گشتم امیدوارم در هفته های اخیر آدم ربایان بیایند مرا دستگیر
کنن شاید دوباره بشه رفت به فرانسه ای آلمانی کانادایی ؛ یه جایی ببرن دیگه ، حوصلم سررفت بابا
پی نوشت : این ها توهمات ذهن من است جدی نگیرید
لپتاپ عزیزم شرایطم رو که خودت بهتر دیدی من شاید تا الان کم بهت توجه کردم قبول اما از اینجا به بعد تو تنها یارو یاورم بودی چرا تنهایم گذاشتی ؛ بدون تو روزها خیلی بلند تر از همیشه می گذرد . متاسفم که پول هم ندارم ببرمت بیمارستان فقط و فقط امیدوارم خودت سریعتر [...]
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی