زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی
و بازهم مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی مساوی البته امسال یه فرقی با بازی های قبلی داشت . معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهورى در ایران پیشتر در سایتهاى اینترنتى اعلام کرده بودند، قصد دارند با حضور در استادیوم آزادى به اعتراضهاى خود ادامه دهند.
به ویژه در لحظات پایانى [...]
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینش لاله زاره
تو که با عاشقان درد آشنایی
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دلهای سوزان
برادر [...]
دیروز با دوستای خوبم رفتیم به دیلمان . چه روز خوبی بود جای همه خالی ، البته بهترین بخشش ، بخش درست کردن کبابش بود .
به ترتیب از راست به چپ : کاوه قربانزاده ، نیما نقی پور ، خودم و خانم نصرتی
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی