زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی
بار دیگر زمستان سرد ، خبر از جدایی ها می دهد . پنج سال است که اشکان جسمش در میان ما نیست با این حال باور داریم که یادش همواره با ماست .
سعید ملک پور بی گناهیست که دو سال است در زندان به سر می برد ، جرم او نوشتن نرم افزار است ، او قربانی بازی های سیاسی دستگاه حکومتی است که به ناحق به حکم اعدام محکوم شده است . در چند ماه پیش با تلاش و حمایت همگانی روزنامه نگاران ، فعالین حقوق بشر ، و خیلی از کاربران فیسبوک برای نجات سکینه آشتیانی مزد خود را گرفتیم ، عقب نشینی جمهوری اسلامی در اجرای حکم سنگساری که برای سکینه آشتیانی اعلام کرده بودند .
بیایید باری دیگر دست در دست هم ، همه یک صدا هر چه در توان داریم برای نجات سعید ملک پور انجام دهیم هنوز فرصت داریم ، نگزاریم فقط دو سه روز مانده به یادمان بیافتاد که ای وای بر ما سعید هم یک انسان بی گناست که در زندان های ایران زندانیست و چند روز دیگر به نا حق اعدام می شود ؛ کاری که در توانمان است از او دریغ نکنیم اسمش را سر زبان ها بیاوریم ما باید صدای سعید و سعید ها باشیم تا روزی که اعدام در کشور ایران اعدام شود .
مشت می کوبم بردیوار پنجه می سایم بر این تاریکی
من از این تاریکی به تنگ امده ام
با شما هستم کسی آنجا نیست که بگشاید این در را
من در این تاریکی پی نور آمده ام تا که از آن نفسی تازه کنم
ولی انگار کسی اینجا نیست که فریاد مرا گوش دهد
من در این تاریکی همچون یک ماهی که نیازی به رهایی دارد
مشت می کوبم بر این جام بلور پنجه می سایم بر این شیشه ی
بی رنگ سکوت …
با شما هستم کسی آنجا نیست من در این تاریکی به تنگ آمده ام
من هواری می کشم بر سر این تنهایی شاید چاره کند درد مرا
ولی افسوس کسی اینجا نیست
در دل این تاریک شب هیچ کسی بیدار نیست ….
سکوتت را بشکن شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی