زندگی و دست نوشته های من ، افشار سیگارچی

امروز وقتی فهمیدم امشب شب یلداست خیلی دلم گرفت اعصابمم خورد شده بود اما آخرش که چی حالا شرایط طوری شده که تنها در یک کشور … باشم .یک پاکت سیگار ، یه شیشه مشروب ، چند سیخ جوجه و آواز استاد شجریان اون قدر ها هم که فکرشو می کردم بد نیست .
حیف حافظ ندارم اگه یاد من بودی یه فالی واسه منم بگیر
امشب با دوستم که اونم مثل من دلش گرفته مثل من تنهاست ، شب یلدایی دو نفر می گیریم
یلدای همتون مبارک
امروز که از خواب بیدار شدم صداهایی در گوشم می آمد صدای الله اکبر صدای یا جسین میرحسین صدای صدای آزادی و چه صدای خوبی بود این همبستگی و اتحاد زنان و مردانمان اما چه حیف دیری نگذشت صدای گلوله گوشم را کر کرد ؛ دیگ
ر چیزی نمی شنیدم فقط می دیدم ، می دیدم مردم را به گلوله بستند ، می دیدم خیابان را خون فرا گرفته ، می دیدم پیر و جوان ، زن مرد در زیر باتوم های مزدوران رژیم قرار گرفته اند .
دیگر یاری دیدن نیست خون گریستم تا جایی که دیگر نای دیدن هم نبود .مدتی گذشت چشمانم بهتر شدند و گوشهایم شنوا و دوباره صدا ها آمد شنیدم هموطنانمان را بازداشت کردند شکنجه کردند و بد تر از همه کهریزکی کردند شنیدم هر روز روزنامه نگاران و فعالین را بازداشت می کنند ، شنیدم چقدر راحت هر روز حکم اعدام صادر و اعدام می کنند و کاش هرگز نمی دیدم ، نمی شنیدم کاش …
امروز دلم را در کنار دلهای خانواده های عزاداری می گذارم که سال پیش در چنین روزی عزیزانشان را از دست دادند ؛ آنهایی که برای گرفتن حق شان جانشان را در این راه دادند آنها که شاید جسمشان از میان ما رفت اما یادشان همیشه در دل هایمان باقی خواهد ماند .
کسانی که خونشان را در این راه دادند هدف داشتند ، این خون ها نباید پایمال شود ، آقای موسوی و آقای کروبی می توانید از این پتانسیل بالای مردمی استفاده کنید و خود را در ذهن مردم ماندگار کنید و یا همینطور در کنار بنشینید و نظاره گر باشید انتخاب با شماست .
بیا تا رفیق نیمه راه نباشیم و راه رفته را نا تمام باز نگردیم .
سبز های وطن . من . تو . همه ی ما رستاخیز دوباره ای خواهیم کرد ، تنها اگر گرد فراموشی توی چشمهامان خاک نباشد .
به یاد تمام جانباختگان عاشورای ۸۸
از آخرین نوشته ای که در وبلاگم نوشتم یک یا دو ماهی می گذرد ، شرایط مهیا نبود و نیست اما ننوشتن تا به کی ?!!! سکوت خود خوری آدم را دیوانه می کند .
شرح حال الان من عجیب است در حالی دارم این نوشته رامی نویسم که لپتاپم ال سی دی ندارد و ویندوزم هم فونت فارسی ، خودم هم خرابتر از لپتاپ و ویندوزم .
روزگار چه خوب چه بد چه آسان چه سخت می گذرد ، سهم من از این روزهای تنهایی و آوارگی پسرفتی شدید در کارهایم بود ، بلاتکلیفی تاثیر بدی در من داشته تا جایی که انگیزه ای برای هیچ کاری ندارم ، برای گذر از این دوران چند قدم بیشتر نمانده پس بلند می شوم و از کنار این سختی ها می گذرم چه بسا به کندی اما میدانم که موفق می شوم ، برای تخلیه خودم دوباره می نویسم
امروز ، فردا و فرداها
از امروز اعتصاب غذای نامحدود خواهم کرد ، هرچند من بنا بر شرایطی نمی توانم مقابل سفارت ایران در … بروم اما به عنوان یک مدافع حقوق بشر، یک روزنامه نگار برای اعتراض به نقض حقوق بشر در ایران و دوستان و همکاران دربند و نقض حقوق آنها من نیز اعتصاب غذای نا محدود می کنم و تا زمانی که به وضعیت دوستانمان رسیدگی شود و آنها اعصاب خود را بشکنند ادامه خواهم داد .
دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹
هنرمند ارزنده ای از میان ما رفت .روحش شاد
و این شعر تقدیم به محمد نوری
*دوستت می داریم.
خوب بودی و بمان،
باز هم باز بخوان.
باز هم تا ببرد ذهن مرا،
به زمانی که سراسر سبز،
و جهان تا به افق روشن بود: آسمان می خندید.
. . . .
آن زمان می خواندی ،
و صدای تو درون دل و جانم می رفت .
و کنون باز که تو می خوانی ،
آسمان می خندد
و جهان تا به افق پر نور است.
دل و دستم به صدای تو ولی می لرزد.
باز هم باز بخوان، « جان مریم » را خوان.
« ای وطن » باز بخوان.
نغمه هایت که هم زیبایند : همه را باز بخوان .
بر سه نسلی که همه خاطره شان مملو آوای قشنگ « نوری » ست.
دوستت می داریم.
نوری و صوتی و پر خاطره ای .
باز هم باز بخوان *
هرگز نمی توان شعر جان مریم او را از یاد برد
«پرنده مهاجر»ِ کوروش یغمایی را شنیده اید؟ من آن پرنده مهاجرم.
افشار هستم و نام فامیلم سرشناس تر از خودم. همیشه فکر می کردم ، من زیر سایر نام پدر و برادر هایم گم شده ام ، اما نه ، اگر در میان سروهای قد افراشته ، درختی کوچک بوده ام ، همواره بوده ام. بله ، من ، پرنده مهاجر ، همواره بوده ام. پیوند من به خبرنگاری ، از راهروهای بخش فنی روزنامه ای بود که «آرش» سردبیرش بود اما با رفتن او ، قلم به دست من افتاد ، پس نوشتم و می نویسم و خواهم نوشت. افشار سیگارچی